سراي بي دل | اردیبهشت ۱۴۰۳

از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارم !

از این مزاحم های بنگاهی چه بیزارم

بیست روزیه ظهرا نمیخوابم ؛ و بیدارم

اصلا براشون که مهم نیست زندگی ِ من؟

یا اینکه شاید خونه نیستم ؛ کار هم دارم !

همچون مسلسل پشت هم بازدید می آیند

فکر میکنند درواقع من چون سیبل ِ تیربارم !

بیچاره هر چی مستاجر هستش در این ایران

هستن اسیر ِ حالت زاری که من دارم

هم غم خورم از بهر خود هم از بر ِ آنها

از این همه تشویش و غم چند روزه بیمارم

یارب سبب سازی بکن بر این سر ِ پر شور

یکتا همایی ؛ تا بیاید بهر ِ دیدارم

حبیب اوجاری

1403.2.19

لعنت به هر چی فاصلست ؛ میون دارا و ندار

خیلی بده تکراری شی ؛ یواش یواش بری کنار

سیبو با پوست گاز بزنه ؛ میلی نباشه با خیار

دیر میاد و زود میخوابه ؛ حوصلتو هیچ نداره

خسته بشه زودی ازت ؛ اوق بزنه عین ویار

.

حرف دلو تا که بگی عقیده ها عوض میشه

زیادامون کم میشه و دریاهامون میشه شیار

روزای اول سه چهار ساعته چت بود خیلی کم

حالا ولی بهونه هست ؛ خستگیای بی شمار

.

با دیگران حرف میزنه با تلفن تا نیمه شب

تا من گلایه میکنم ؛ حساسه و میشه خمار

کم میگم و کم میام و مزاحمت نمیشم و

وقتی که کاری نداری ؛ تشریفتو خودت بیار

.

40تا برات پست دادم و 4تا ازون ها ندیدی !

باشه و بعدا می بینم ... ای بابا !!! این همه نزار !!

صد منی غازن همشون ؛ فقط میگم که یادتم

بی ارزشن ؛ خووب میدونم ؛ هیچی بهونه هم نیار

.

طفل دلم ؛ بنده خدا شباهتش توو میوه ها

انگور و موز نشد ولی ؛ همه چلوندن چو انار

سکوت همیشه مرهم و چاره ی درد بی کسیست

ساکت می مونم پس از این ؛ نمیزنم صد تا هوار

.

تو قصه هاست این همه عشق میون شازده و گدا

خدا توو قصه ی منم ؛ جادوگری برام بیار ! ( سیندرلا )

تهی بودش دستای من دستامو هیچکس نگرفت

لعنت به هر چی فاصلست ؛ میون دارا و ندار

.

حبیب اوجاری


1403.2.15

حالی نمانده تا که من شعری نویسم

حالی نمانده تا که من شعری نویسم

از این پریشان حالیا ؛ با چی نویسم؟

از درد ریه ؟ یا که از درد اجاره؟

از این همه زالو ؛ به جان خود نویسم

شعر گفتن و شاعر شدن آرامشی خواهد

وقتی که در دام بلایم ؛ چوون نویسم؟

یک روز این قایق به ساحل میرسد باز

شاید که چون ایمن شدم ؛ ایمن نویسم

رنجبده دل از هر چه می بیند به دنیا

دیگر ؛ مگر از رنجش ِ این دل نویسم

تنها رمق در این نفس های کم و بیش

هستی تو ؛ پس حالا فقط از تو نویسم

.

حبیب اوجاری

1403.2.10

کاشکی میشد منم فقط بد بودم 

کاشکی میشد منم فقط بد بودم

طوطی نبودم ؛ مثه یک دد بودم

گوش دلم پر شده از درد دل

کاشکی بحای مرد خوب ؛ بد بودم !

حبیب اوجاری

1403.2.10

شدم جاری ! لقب اوجاری ام ده


میگن اگر صخره در مسیر رود نبود ، رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد
پس به یاد داشته باشیم زندگی با سختی هایش زیباست!
.
به صدها صخره خورد مغز سر من

و هم آوای رود ؛ چشم تر من

ندیدم چهره ی زیبا ز هستی

دریغا لنگ شده پای خر من

نشستم تا غروب دور از نگار و

شده خشکیده چشمها بر در ِ من

بشینم منتظر ؛ شاید بیایی

تو ای یار ِ گریزان ؛ از بر ِ من

چنین آوای غمگین ؛ به نباشد

که بیرون آید از شور و شر ِ من

شدم جاری ! لقب اوجاری ام ده

ز این اشک روان ؛ ای ساغر من

.

حبیب اوجاری

1403.2.4