سراي بي دل | شهریور ۱۳۹۷

دیگر تمنای کسی در سر ندارم


دیگر تمنای کسی در سر ندارم

در سر دو چشم منتظر بر در ندارم

شمعی شدم کز حاصل عمری فروغم

پروانه ای بر گِرد ِ قبر ِ تن ندارم

حیف از من و از آن همه جانی که کندم

پیرم کنون ، نیروی جان کندن ندارم

یک قطره بودی از تنم ، حالا تنومند !

بیزارم از کِشت ، میل پاشیدن ندارم

بر قدرتت نازی اگر ، خوابی و زنهار !

دنیا زمینت می زند ، شوخی ندارم

قالب نمودی پیکر دستخورده بر من

مس بودی و من ، کیسه ی زرّین ندارم

با صد فریب و حقه می سازی چو دامی

ترسی ز روغن ، روی آن آشی ندارم

                                          چون کولیان با داد خود ، بلوا نمودی

پشت کرده سویت ، حال فحاشی ندارم

روز قیامت میزنندت رخ به سیلی

گندم ز گندم سر زند ، ماشی ندارم

روزی اگر مُردی و من بودم به دنیا

خاکی سرت خواهم نمود ! کاشی ندارم

 

حبیب اوجاری

۱۳۹۷.۶.۳۰

 

وقتی نمیرسی به هیچ آرزو


وقتی نمیرسی به هیچ آرزو 

وقتی باهر خاطره شی زیر و رو

وقتی توو پاییزی ، گلات پرپره

زیر پاهاتن همه ، بی رنگ و بو

یه کفترم میتونه جرات کنه 

با نوک بگیره تو رو از تار ِ مو

وقتی که شادی ، انگاری حسودا

چشم ندارن ببیننت یه لحظه

اما تا غصه ها میان سراغت

میان میشینن همگی روبرو

وقتی زمین و آسمون ضدِتن

سنگ میخوره بهِت ز هر سمت و سو

امیدا کم ، درد دلا زیاده

حوصله نیست تا که بگم مو به مو

یه عمر شدم سنگ صبور همه

زجر کشیدم ، رنجها دیدم یک تنه

یه روز به حرفم میرسی که دیره

فاصله داریم ما دوتا ، کو به کو

فقط الهی نبینه روز خوش

شهد ِ شیرینش بشه هی تلخ و ترش

اونکه نبود لایق ِ حتی یه فحش

نمک حروم ، آدم بی چشم و رو


حبیب اوجاری 


۱۳۹۷.۶.۲۸